دخترک تنها بود. به دیواری آجری و مخروبه تکیه داده بود. سرمای اسفالت پوست
انگشتان پایش را تکه تکه کرده بود. صدای لخ لخ کفشی از ته کوچه شنیده
میشد. مردی بود، با پالتویی سیاه، نان سنگکی در دست داشت…نزدیک و نزدیک
تر شد. بوی نان دخترک را از خود بی خود کرده بود. چشمانش فقط نان می دید،
بینی اش فقط بوی نان استشمام می کرد و دستهایش فقط با تکه ای نان گرم می
شد. مرد از کنارش گذشت، سرد و بی روح، دخترک را زیر چشمی ورانداز کرد و
گذشت. دخترک دوباره سردش شد، پاهای بی حس شد نمی دانست که چه شده بیشتر می
لرزد و بیشتر گرسنه شده است. چشمانش لحظه به لحظه سردتر می
شد…
صبح شده است…صدای برخوردهای فلزها به زمین شنیده می شود. صدای سکه هایی
است که کنار جسد دخترک می اندازند اما او دیگر نه احساس سرما می کند و نه
گرسنه است و نه از بوی نان سنگک مست است…
پدرام بارانی
No comments:
Post a Comment