Saturday, February 12, 2011
راستی برای دوشنبه با خودتون تغذیه بیاریدا
تا یادم نرفته بگم یادتون نره با خودتون نون پنیر سبزی و لاف دشک و اینجور چیزا بیارید. شاید یه دفعه تصمیم گرفتیم شب میدون آزادی بخوابیم و برنگردیم خونه. باید شام و جای خوابمونو تدارک دیده باشیم دبگه. کار دیگه... یهو دیدین بهمون خوش گشذت دلمون نیومد از هم جدا بشیم. راستی کیک و ساندیس هم بیارید به اندازه کافی، آخه کسی به فکر ما نیست.
Friday, February 11, 2011
Tuesday, February 8, 2011
هدیه ی ولنتاین یک آزادی خواه
آزادی بهترین هدیه ی ولنتاین من است.
با بهای خون این هدیه را می خرم و با باور خود روبان پیچش میکنم.
پیشکش به عشقم.
پیشکش به عشقم.
یکی منو توجیه کنه؛ این دیگه چیه آخه آقای بالاترین؟
همونطوری که تو عکس میبیند، طرف 8 تا لینک فرستاده که هیچ کدوم داغ هم نشده ولی در حدود 5900 تا انرژی داره و 1130 تا هم به دیگر لینکها رای مثبت داده.
این یا مشکل فنی از بالاترینه یا اینکه بالاترین برای بر و بچه های بسیجی تسهیلات ویژه قائل میشه
جالب اینکه آقا در پی ایجاد امپراتوری به امات خامنه ای هست و جالبتر اینکه در کشور فتنه ساز انگلستان اقامت دارند.
حالا یکی منو توجیه کنه
سپاس
این یا مشکل فنی از بالاترینه یا اینکه بالاترین برای بر و بچه های بسیجی تسهیلات ویژه قائل میشه
جالب اینکه آقا در پی ایجاد امپراتوری به امات خامنه ای هست و جالبتر اینکه در کشور فتنه ساز انگلستان اقامت دارند.
حالا یکی منو توجیه کنه
سپاس
Sunday, February 6, 2011
انقلاب کردیم تا؟
انقلاب کردیم تاهر کسی اعتراض کرد عاقبتش قبرستان نشود
-----------------------------------------------------
انقلاب کردیم تا ژاندارم های رژیم ظالم شاه به مردم بی دفاع حمله نکنند
---------------------------------------------------------------------
انقلاب کردیم تا همه بی واهمه و به دور از نیروهای سرکوبگر و لکنت زبان حقش را فریاد کنند
--------------------------------------------------------
انقلاب کردیم تا دانشگاه و دانشجو تحت سلطه و محاصره ی قلدران نباشند
------------------------------------------------------
انقلاب کردیم تا مردم انتخابات فرمایشی نداشته باشند، انتخابات آزاد باشد
---------------------------------------------------------------
انقلاب کردیم تا مردم بتوانند تجمعات آزاد داشته باشند و معترضین را خرابکار نام ندهند
-----------------------------------------------
------------------------------
انقلاب کردیم تا اسلام را زنده نگه داریم
المُلك يبقي مع الكُفر و لا يَبقي مع الظُلم
فرمان، بی دین بپاید، بی داد هرگز
Saturday, January 29, 2011
زندگی و شهادت
زندگی کردن در راه هدف به مراتب سخت تر است از مُردن در راه هدف؛
چه مرگ و شهادت یک بار است؛ ولی زندگی کردن در راه هدف هرروز همراه مرگ و شهادت است.
محمدعلی جناح
Wednesday, January 26, 2011
حسرت
وقتی مصری ها و تونسی ها رو میبینم که به خواسته هاشون اینقدر نزدیک شدند، بدجوری حسرت میخورم. نمیدونم کجای کار ما اشکال داشت که ما نتونستیم. باید بیشتر خون می دادیم؟ باید بیشتر هزینه می کردیم؟
Friday, January 21, 2011
آیا باید به اعراب بی احترامی کرد؟
مدتی است که نشان ایران دوستی و میهن پرستی شده است شعارهای نژادپرستانه روا داشتن به اعراب و یا همان تازیان به زبان زیبای پارسی خودمان. اگر اعراب بد هستند پس چرا همین دوستان میهن پرست سر و ته شان را میزنیم در سواحل دبی و امارات ولو می شوند و برای عید به سرزمین عربها رفتن سر ودست می شکنند. در ضمن مگر در ایران خودمان، عرب ایرانی نداریم؟ نکند اگر
بخواهند ایرانی بمانند باید زبان مادری خود را ترک کنند. با این حساب چندی بعد هم آذری ها هم باید چنین کنند و همین طور تمامی گویش ها را براندازیم. بنده نیز باور دارم باید سعی کنیم هویت ایرانی خود را به بهترین روش بازبیایم و حتی تمام تلاش خود را انجام دهیم تا از واژگان پارسی به جای تازی بهره بجوییم اما روش برخی دوستان بیشتر به پان ایرانیست ها و رضاخان پهلوی شبیه است تا ایران دوستی.
در ضمن عربهای ایرانی حروف پ ژ گ چ دارند
Thursday, January 20, 2011
Tuesday, January 18, 2011
بوی نان سنگک
دخترک تنها بود. به دیواری آجری و مخروبه تکیه داده بود. سرمای اسفالت پوست
انگشتان پایش را تکه تکه کرده بود. صدای لخ لخ کفشی از ته کوچه شنیده
میشد. مردی بود، با پالتویی سیاه، نان سنگکی در دست داشت…نزدیک و نزدیک
تر شد. بوی نان دخترک را از خود بی خود کرده بود. چشمانش فقط نان می دید،
بینی اش فقط بوی نان استشمام می کرد و دستهایش فقط با تکه ای نان گرم می
شد. مرد از کنارش گذشت، سرد و بی روح، دخترک را زیر چشمی ورانداز کرد و
گذشت. دخترک دوباره سردش شد، پاهای بی حس شد نمی دانست که چه شده بیشتر می
لرزد و بیشتر گرسنه شده است. چشمانش لحظه به لحظه سردتر می
شد…
صبح شده است…صدای برخوردهای فلزها به زمین شنیده می شود. صدای سکه هایی
است که کنار جسد دخترک می اندازند اما او دیگر نه احساس سرما می کند و نه
گرسنه است و نه از بوی نان سنگک مست است…
پدرام بارانی
انگشتان پایش را تکه تکه کرده بود. صدای لخ لخ کفشی از ته کوچه شنیده
میشد. مردی بود، با پالتویی سیاه، نان سنگکی در دست داشت…نزدیک و نزدیک
تر شد. بوی نان دخترک را از خود بی خود کرده بود. چشمانش فقط نان می دید،
بینی اش فقط بوی نان استشمام می کرد و دستهایش فقط با تکه ای نان گرم می
شد. مرد از کنارش گذشت، سرد و بی روح، دخترک را زیر چشمی ورانداز کرد و
گذشت. دخترک دوباره سردش شد، پاهای بی حس شد نمی دانست که چه شده بیشتر می
لرزد و بیشتر گرسنه شده است. چشمانش لحظه به لحظه سردتر می
شد…
صبح شده است…صدای برخوردهای فلزها به زمین شنیده می شود. صدای سکه هایی
است که کنار جسد دخترک می اندازند اما او دیگر نه احساس سرما می کند و نه
گرسنه است و نه از بوی نان سنگک مست است…
پدرام بارانی
Wednesday, January 12, 2011
Sunday, January 9, 2011
بالاترینی ها واقعا خسته نباشید
دوتا لینک بدون هیچ تفاوتی همزمان داغ می شوند در حالیکه بسیاری از مطالب پر مغز به صفحات پیچ در پیچ و بی انتهای لینکهای داغ نشده می روند. آیا لازم نیست کمی تجدید نظر کنیم و ببینیم واقعا چه میخواهیم؟ تازه این لینک قبل از این هم بارها داغ شده بود. یعنی "گی" بودن اینقدر مهم و جذاب است که اینقدر مورد توجه قرار میگیرد اما بسیاری از مطالب تحلیلی خاک میخورد؟ مطالبی که شاید بسیاری از مشکلات و سوء برداشتهای ما را میتواند حل کند.
به کجا می رویم؟
به کجا می رویم؟
سیاست چیست؟ پاسخی از یک کودک
يك روز يك پسر كوچولو كه مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدرجان! لطفا براي من بگين سياست يعني چي؟
پدرش فكري مي كنه و مي گه: بهترين راه اينه كه من براي تو يك مثال در مورد خانواده خودمون بزنم كه تو متوجه سياست بشي. من حكومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي كنم. مامانت دولت هست، چون كارهاي خونه رو اون اداره مي كنه. كلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب كار مي كنه و هيچي نداره. تو روشنفكري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي. داداش كوچيكت هم كه دو سالش هست، نسل آينده است. اميدوارم متوجه شده باشي كه منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فكر كني.
پسر كوچولو نصف شب با صداي برادر كوچكش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادركوچكش و مي بينه زيرش رو كثيف كرده و داره توي گه خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هركاري مي كنه مادرش از خواب بيدار نمي شه. مي ره توي اتاق كلفت شون كه اون رو بيدار كنه، مي بينه باباش توي تخت كلفت شون خوابيده و داره ترتيب اون رو مي ده. مي ره و سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.
فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر، ديشب فهميدم كه سياست چي هست. سياست يعني اينكه حكومت، ترتيب ملت مستضعف و پابرهنه رو مي ده، در حالي كه دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفكر هر كاري مي كنه نمي تونه دولت رو بيدار كنه، در حالي كه نسل آينده داره توي گه خودش دست و پا مي زنه
Saturday, January 8, 2011
سبزقبا: واقعی در عین بی تربیتی
سبزقبا: واقعی در عین بی تربیتی: "فرهنگستان زبان فارسی ساعاتی پیش اعلام کرد: بجای واژه ي غریب و بی ادبانه ي 'کون ' از کلمه 'جیب' استفاده کنید؛ چون احمدی نژاد در سخنرانی..."
حالا که بحث مدیری گرمه، اینم داشته باشین
یه روزی بهش میخندیدیم: پول گاز را جدا می دهیم، پول نان را جدا…!!!
منبع: صفحه فیس بوک جوکهای بی تربیتی
منبع: صفحه فیس بوک جوکهای بی تربیتی
ای جلاد! ننگت باد!
با تمام خشم خویش
با نمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!
آه,هنگامی که یک انسان
می کُشد انسان دیگر را,
می کُشد در خویشتن
انسان بودن را.
بشنو ای جلاد!
می رسد آخر
روز دیگر گون:
روز کیفر,
روز کین خواهی,
روز بار آوردنِ این شوره زار خون.
زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین.
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین.
آه,هنگامی که خون از خشم سر کش
در تنور قلبها می گیرد آتش,
برق سرنیزه چه ناچیزست!
و خروش خلق
هنگامی که می پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق,
چه دلاویزست!
بشنو,ای جلاد!
می خروشد خشم در شیپور,
می کوبد غضب بر طبل,
هر طرف سر می کشد عصیان
و درونِ بسترِ خونینِ خشمِ خلق
زاده می شود طوفان.
بشنو,ای جلاد!
و مپوشان چهره با دستان خون آلود!
می شناسدت به صد نقش و نشان مردم.
می درخشد زیر برق چکمه های تو
لکه های خون دامنگیر.
و به کوه و دشت پیچیدست
نام ننگین تو با هر مرده بادِ خلقِ کیفر خواه.
و به جا ماندست از خون شهیدان
بر سوادِ سنگفرشِ راه
نقش یک فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!
با نمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!
آه,هنگامی که یک انسان
می کُشد انسان دیگر را,
می کُشد در خویشتن
انسان بودن را.
بشنو ای جلاد!
می رسد آخر
روز دیگر گون:
روز کیفر,
روز کین خواهی,
روز بار آوردنِ این شوره زار خون.
زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین.
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین.
آه,هنگامی که خون از خشم سر کش
در تنور قلبها می گیرد آتش,
برق سرنیزه چه ناچیزست!
و خروش خلق
هنگامی که می پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق,
چه دلاویزست!
بشنو,ای جلاد!
می خروشد خشم در شیپور,
می کوبد غضب بر طبل,
هر طرف سر می کشد عصیان
و درونِ بسترِ خونینِ خشمِ خلق
زاده می شود طوفان.
بشنو,ای جلاد!
و مپوشان چهره با دستان خون آلود!
می شناسدت به صد نقش و نشان مردم.
می درخشد زیر برق چکمه های تو
لکه های خون دامنگیر.
و به کوه و دشت پیچیدست
نام ننگین تو با هر مرده بادِ خلقِ کیفر خواه.
و به جا ماندست از خون شهیدان
بر سوادِ سنگفرشِ راه
نقش یک فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!
Wednesday, January 5, 2011
یک ترم تعلیق برای دانشجویان به علت مورد امر به معروف واقع شدن
این عکس توسط یکی از دوستان گرفته شده است که بنده بخاطر اینکه برای ایشان اتفاقی نیفتد، اسمش را از پایین عکس برداشتم، امیدوارم از من دلگیر نشود و بداند که بخاطر خودش چنین کردم.
یک سوال از همه بالاترینی ها
دوستان، سروران، بزرگواران. آیا من دچار دژاوو و رویای صادقه شدم که هر چی لینک های داغ و تازه رو نگاه می کنم مثل هم هستند یا واقعا مثل هم هستند؟ الان دو سه روزه یا لینک نورانی شدن خامنه ای رو می بینم یا مرگ علیرضا پهلوی یا سخنان جنتی. بابا تو رو قرآن اینقدر خبر تکراری نفرستید. الانه که بالا بیارم روی بالاترین دیگه.... اگه بیکارید و خبر جدید ندارید بشینید فسفر بسوزونید چهارتا فکر جدید بدین یا لااقل دو سه تا کلیپ از شهادت و مجاهدتهای یک سال و نیم خودمون بسازید، یا اینکه شعر درمدح آزادی بسرایید یا اینکه اگه دستی به ساز دارید چهارتا ملودی ردیف کنید البته خلاقیتتون منتهی به فحاشی نشه ها... ما حوصله منفی دادن نداریم.
باشه؟
تکبیر
خدا پدرش را بیامرزد
در روزگار گذشته مردی بود که کفن مردگان می دزدید و نان زن و فرزند خویش می داد و عمری به این کار مشغول بود و همه این سالها، به لعنت خلق گرفتار
در بستر مرگ فرزند را صدا کرد که فرزندم، من عمری به این کار مشغول بودم و سالهاست که به لعنت خلق گرفتارم ، بیا و بعد از من تو کاری کن که آمرزشی باشد برای پدرت
پدر مُرد و پسر چندی بعد شغل پدر را دنبال کرد. با این تفاوت که کفن مردگان را که می دزدید هیچ، با آنها آن می کرد، که ذکرش در اینجا جایز نیست ! مردم انگشت به دهن جملگی می گفتند که
خدا پدرش را بیامرزد آن که فقط کفن می دزدید ، اینکه هم کفن می دزدد وهم
.... !
و پسر خوشحال که وصیت پدر را بجای آورده است
بقول مرحوم عمران صلاحی، (نقل قول از ابراهیم نبوی) حالا حکایت ماست، در این مرز پر گهر هر که بر مسندی می نشیند خلق الله باید پدر بیامرزی برای فرد رفته بگویند
Subscribe to:
Posts (Atom)














